عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

215

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

ياران نزديك و گرامى او شب و روز بالين او را ملازم گرفته بودند . بيمارى قابل تشخيص نبود . مولانا در آتش تب مىسوخت . طشتى پر از آب در كنارش بود . دم به دم هر دو دست در آب مىكرد و از آن بر سينه مىنهاد و بر صورت و پيشانى مىماليد . روزى شيخ صدر الدين به عيادت آمده بود . به مولانا گفت : شفاك الله شفاء عاجلا . آن كان مواج انديشه فرمود كه : بعد از اين شفاك اللّه شما را باد . در ميان عاشق و معشوق پيراهنى بيش از شعر نمانده است ، نمىخواهيد كه بيرون كشند و نور به نور پيوندد ؟ و اين غزل را آغاز كرد : " چه دانى تو ؟ كه در باطن چه شاهى همنشين دارم * رخ زرين من منگر كه پاى آهنين دارم بدان شه كه مرا آورد كلى روى آوردم * وزان كو آفريدستم هزاران آفرين دارم گهى خورشيد را مانم ، گهى درياى گوهر را * درون عز فلك دارم ، برون ذل زمين دارم درون خمرهء عالم چو زنبورى همىگردم * مبين تو ناله‌ام تنها كه خانهء انگبين دارم دلا گر طالب مالى برآ بر چرخ خضرايى * چنان قصرى است حصن من كه امن الآمنين دارم چه باهولست آن آبى كه اين چرخست ازو گردان * چو من دولاب آن آبم چنين شيرين حنين دارم چو ديو و آدمى و حسن همىبينى بفرمانم * نمىدانم سليمانم كه در خاتم نگين دارم ؟

--> - نامهء 91 ص 96 - 95 - نامهء 120 ص 126 - 125 نامهء دوم از سه نامهء مزبور درباره واگذارى مقام تدريس مدرسهء قرطايى است به شخصى به نام افصح الدين و نامهء سوم درخواست نوشتن توصيه‌اى است به معين الدين پروانه كه به فرزندش امير عالم كه وضع مالى بسيار بدى پيدا كرده بوده است ، كمك كند .